تبلیغات
آخرالزمان ومهدی منتظر - روایتی که آیت‌الله شاه‌آبادی را به گریه انداخت-1
آخرالزمان ومهدی منتظر
وبلاگ بشارت منجی
حدیث موضوعی



آیت‌الله قرهی، متولی و مؤسس حوزه علمیه امام مهدی(عج) در دویست و شصت و یکمین جلسه درس اخلاق خود، به موضوع «برترین ایمان» پرداخت.

آیت‌الله روح‌الله قرهی، متولی و مؤسس حوزه علمیه امام مهدی(عج) در دویست و شصت و یکمین جلسه درس اخلاق خود، در مهدیه القائم المنتظر(عج) واقع در شرق تهران به موضوع «برترین ایمان» پرداخت. متن کامل بیانات آیت‌الله قرهی بدین شرح است: 
 
عرض کردیم مؤمن به حقیقت متخلّق به اخلاق الهی است و هر که متخلّق به اخلاق الهی شد، به حقّ مؤمن است. نکاتی را راجع به ارتباط ایمان با اخلاق و اخلاق با ایمان عرض کردیم که همه خصایص مؤمنین، خلق و خوی الهی است. مؤمنین به حقیقت هرچه که دارند، از آن رفتار و منش الهی است. مجسّمه اسماء و صفات الهی، مؤمن است.
 
ذوالجلال و الاکرام با مؤمن همه جا هست و مؤمن هم با خدا همه جا هست. یک روایت بسیار عالی راجع به برترین ایمان است که این روایت را اهل جماعت هم در سنن‌ابی‌داود دارند. پیغمبر اکرم، خاتم رسل، محمّد مصطفی(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) می­فرمایند:«أفضلُ الإیمانِ أنْ تَعلمَ أنّ اللّه َ معکَ حَیثُ ما کُنتَ‏»[1]. آن درجه ایمان که افضل ایمان است، آن درجه است که بدانی خدا هر جا که هستی، با توست. صورت ظاهر این مطلب مانند دودوتا چهارتاست که هر جا ما باشیم، خدا هست، امّا حقیقتش این است که همه این را درک نمی‌کنند.اگر بالجد همه می­فهمیدند هر جا که هستند، پروردگار عالم با آن‌هاست، اوّل این که گناه نمی­کردند و این یک معناست.
 
امّا اولیاء خدا و خصّیصین حضرت حقّ یک معنای برتر از این را هم بیان می­کنند. خدا آن کنز خفیّ الهی، آیت‌الله مولوی قندهاری(اعلی اللّه مقامه الشّریف) را رحمت کند. ایشان به نقل از استاد عظیم‌الشّأنشان، آن مرجع یکّه‌تاز، آیت‌الله العظمی آسیّد ابوالحسن اصفهانی(اعلی اللّه مقامه الشّریف) می­فرمودند: آن کسی که بداند هر جا که هست، خدا با اوست « أنّ اللّه َ معکَ حَیثُ ما کُنتَ »، همه رفتارش الهی می‌شود. نه این‌که خدا را ناظر می­بیند و گناه نمی­کند، این که مرحله نخست است، امّا منظور این است که دیگر همه رفتارش، الهی می­شود. یعنی دیگر وقتی این شخص را نگاه می‌کنی، گویی خدایی می­بینی، وجه‌الله، عین‌الله، اذن‌الله، ید‌الله، لسان‌الله، ... - البته ما این را نمی­فهمیم و شاید بعضی‌ها إن‌قلت هم بیاورند و اشکال بگیرند که نعوذبالله و نستجیربالله شما می­خواهید بحث وحدت و ... انکار کنید؟! نخیر، این حرف‌ها نیست، تا انسان به آن مقام نرسد، نمی­فهمد-
 
آن که خدا با او است، هیچ چیز دیگر نیست، جز این که خدایی است. بارها عرض کردیم: تا می­گوید: «بسم الله الرحمن الرحیم»، این منابع حکمت از قلب به لسان جاری می­شود، هست کلید در گنج حکیم، دیگر حکمت می‌گوید و تمام حرف‌هایش، کلام خدا می‌شود، کأنّ پروردگار عالم حرف می­زند.کسی که خدایی شد، این­طور است - یک موقع اشتباه نشود، بگویند که ما نعوذبالله و نستجیربالله خدا را بدل به جسم کردیم، خیر، این حرف‌ها نیست. البته شاید ما این را نفهمیم، امّا آن چیزی است که اولیاء و اعاظم گفتند و بنده عرض می­کنم و یک عدّه می­فهمند یعنی چه. پس افضل ایمان، این است که انسان بداند هرجا که هست، خدا با اوست. وقتی خدا با اوست، تمام اعمال، کردار و رفتارش، خدایی می­شود.
 
تعبیر اولیاء از حجاب‌های الهی
 
یک جمله­ای را ما درک نمی­کنیم و آن این‌که در مقدّمه زیارتنامه‌ها و اذن دخول حضرات معصومین(علیهم صلوات المصلّین) بیان می‌شود: «حجبت عن سمعی»؛ یعنی حجاب گذاشتی بر گوش من که جواب آن‌ها را نشنوم، «بلذیذ مناجاتهم» برای این که از مناجاتشان لذّت ببرم، چون اگر می­شنیدم، مدهوش می­شدم.
 
آیت‌الله العظمی فاضل لنکرانی(اعلی اللّه مقامه الشّریف) در این باره نکته­ای را بیان فرمودند که خیلی عالی بود. فرمودند: این مناجات، نجوا و درونی است. بعد می­فرمودند: امام(اعلی اللّه مقامه الشّریف) سال 40 - 41 در درس اخلاق فرمودند: برای بعضی­ها حجاب برداشته شد ولی آن معرفت را نتوانستند درک کنند، لذا همین عامل شد که امیرالمؤمنین(علیه الصّلوة و السّلام) را خدا بپندارند. بعد می­فرمودند: لذا یک بعد خود این حجاب، لطف مِن ناحیه الله تبارک و تعالی است و یک بعد هم این است که انسان به آن اکمل معرفتی نمی­رسد.
 
آیت‌الله العظمی بهاء‌الدّینی(اعلی اللّه مقامه الشّریف) به یک تعبیر دیگری می­فرمودند: برای ما، عالم، عالم برزخی است؛ یعنی ما نمی­فهمیم. اگر بناست آن کسی را که همیشه خدا با اوست، درک کنیم؛ چون صفات و اسماء الهی، صفات جمالیّه، صفات کمالیّه و ...، همه در وجود اوست، اگر مدام پرده بالاتر برود، همان می­شود که ملک به آن سجده کرد،«وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا»[2]. از این باب ملائکه سجده کردند که دیدند. لذا اگر حضرت حجّت(روحی له الفداء) را در آن حالات تجلّی اسماء اللّهی و صفات اللّهی ببینیم، ناخودآگاه به حضرت حجّت(روحی له الفداء) هم سجده می­کنیم. حالا این چیست؟! من نمی­فهمم و درک نمی­کنم.
 
پس این که فرمودند: افضل ایمان، این است که بدانی هر جا که تو هستی، خدا با توست «‏ أنْ تَعلمَ أنّ اللّه َ معکَ حَیثُ ما کُنتَ‏»؛ همین است. البته مرحله اوّلش همین است که اگر کسی واقعاً درک کند که خدا با اوست و نه در خلوت و نه در جلوت، تنها نیست؛ ولو لحظه‌ای گناه نمی­کند. چون به تعبیر امام راحل، عالم را در محضر پروردگار عالم می­بیند و در محضر پروردگار عالم، معصیت نمی­کند و دیگر خلوت و جلوت برایش ندارد که بگوییم مثلاً این‌جا هیچ‌کس نمی‌بیند، بلکه او همه جا با خداست.
 
بعد مرحله اعلی که ملاک از افضل است، این است که تجلّی‌گاه اسماء و صفات خدا ولو نازله­اش می­شود. بارها عرض کردم: اسماء و صفات خدا بما هی صفات، در خود خداست و این‌ها دیگر نازله است، چون ما نمی­توانیم درک کنیم. کما این که کلام خدا هم نازل است و گفتیم: خدا باید ردیف داشته باشد، تا کلام بما هو کلام معنا پیدا کند، در حالی که خدا ردیف ندارد و احد است، لذا کلامش، نازل است، ولو برای انبیائش؛ چون همه مخلوق هستند.
 
حبّ و بغض برای خدا، نشان از برترین ایمان است
 
لذا افضل ایمان، این است که انسان واقعاً بداند هر جا که هست، خدا با اوست «‏ أنْ تَعلمَ أنّ اللّه َ معکَ حَیثُ ما کُنتَ‏». حالا معلوم است، آن که این­طور شد است، دیگر همه چیز او، الهی می­شود، حبّش، خدایی می­شود؛ بغضش، خدایی می­شود؛ می­رسد به این که دوست و دلسوز خلق می­شود. پیغمبر اکرم، حضرت محمّد مصطفی(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) فرمودند: «أفضلُ الإیمانِ أنْ تُحِبَّ للّه ِ ، و تُبْغِضَ للّه ِ ، و تُعْمِلَ لِسانَکَ فی ذِکرِ اللّه ِ عزّ و جلّ ، و أنْ تُحِبَّ للنّاسِ ما تُحِبُّ لِنَفْسِکَ ، و تَکْرَهَ لَهُم ما تَکْرَهُ لِنَفْسِکَ ، و أنْ تَقولَ خَیرا أو تَصمُتَ»[3] برترین ایمان، این است که اوّلاً خدا را دوست داشته باشی و بعد هم، فقط برای خدا دوست بداری و برای خدا هم بغض داشته باشی.
 
پس معلوم می‌شود مؤمن و متخلّق به اخلاق الهی - که خود حضرت در جایی دیگر فرمودند: «أفضلُ الإیمانِ خُلقٌ حَسَنٌ»[4] - که اخلاق نیک دارد، این‌طور نیست که فقط یک جنبه داشته باشد و بگوییم: این آقا خیلی مهربان است و همه را دوست دارد. بلکه یک طرف دیگر هم هست و آن این که برای خدا از بعضی‌ها هم بدش می‌آید و بغض دارد. همان‌طوری که پیامبر بود، «أَشِدَّاءُ عَلَى الْکُفَّارِ رُحَماءُ بَیْنَهُم‏»[5]. یعنی آن که برای خدا هست، همه صفات در اوست.
 
تصوّر غضبیّه و یا تصوّر رحمتیّه برای امیرالمؤمنین(ص) هر دو غلط است
 
یک نکته‌ای بگویم، خیلی جالب و عالی است. خدا آن مرد الهی و عظیم‌الشأن، ابوالعرفا، آیت‌الله العظمی ادیب(اعلی اللّه مقامه الشّریف) را رحمت کند. ایشان می‌فرمودند:تصوّر بعضی برای امیرالمؤمنین، علی‌بن‌ابی‌طالب(صلوات اللّه و سلامه علیه)، تصوّر غضبیّه است و تصوّر بعضی دیگر، تصوّر رحمتیّه است که هر دو غلط است! بعد می‌فرمودند: تصوّر برای امیرالمؤمنین(علیه الصّلوة و السّلام)، این است: امیرالمؤمنین(علیه الصّلوة و السّلام)، عین خُلق خدا و اخلاق الهی است. «تَخَلَّقُوا بِأَخْلَاقِ‏ اللَّه‏»[6] هم همین است. لذا امیرالمؤمنین(علیه الصّلوة و السّلام) عین خلق و خوی الهی است؛ چون می‌داند کجا غضب کند، کجا رأفت داشته باشد و ... .
 
کار ابی‌عبدالله(ع) در میدان جنگ، عین اخلاق است
 
بعد ایشان می‌فرمودند: آن کسی که غضب برای خدا را اخلاق نداند، معلوم است معنای اخلاق الهی را نفهمیده است. کار ابی‌عبدالله(علیه الصّلوة و السّلام) در میدان جنگ، عین اخلاق است. کار اصحاب ابی‌عبدالله(علیه الصّلوة و السّلام) عین اخلاق است. نکند یک موقعی طوری در ذهن ما جا بیاندازند که متخلّق به اخلاق الهی این است که مثلاً فقط سر به زیر است و برود و بیاید و با کسی هم کاری نداشته باشد. این، غلط است. چون طبق فرمایش پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)، افضل ایمان، حبّ و بغض داشتن برای خداست.
 
 
حضرت در ادامه می‌فرمایند:«و تُعْمِلَ لِسانَکَ فی ذِکرِ اللّه ِ عزّ و جلّ » زبانت را در ذکر خدا به کار گیری. یعنی فقط به یاد خدا باشی و فقط حرف خدا را بزنی. ذکر خدا فقط این نیست که «سبحان اللّه و الحمدللّه و لا اله الا اللّه و اللّه اکبر» بگویم، ذکر خدا این نیست که «لا حول و الّا قوّة الا باللّه» بگویم، ذکر خدا این نیست که صلوات بر محمّد و آلش بفرستم که اگر این‌ها بخواهد حقیقت ذکر باشد، باید از قلب به لسان جاری شود و إلّا این لسانی، خیلی مهم نیست. گرچه اثر دارد و آرام آرام بر روی قلب هم اثر می‌گذارد، ولی ذکر پروردگار عالم، این است: ببینیم خدا چه می‌خواهد، همان حرف خدا را بزنیم. « ذِکر اللّه » یعنی حرف خدا زدن. لذا هر جا حرف خدا را زدی، داری ذکر خدا را می‌گویی.هر جا حرف غیر خدا باشد، ذکر خدا نیست.
 
آیت‌الله العظمی بهجت، آن بهجت‌القلوب می‌فرمودند: در نجف، حجره ما روبه‌روی حجره آقای مظفّر (آیت‌الله آشیخ محمّدرضا مظفّر(اعلی اللّه مقامه الشّریف) که منطق مظفّر را نوشت)، بود و ما با هم هم‌دوره بودیم. در آن زمان می‌گفتند: ایشان دارند یک جزوه‌ای می‌نویسند که بعد اصلاً کتاب منطق شد که در علم منطق، معروف است. ایشان می‌فرمودند: من در همان زمان که می‌گفتند ایشان دارند جزوه‌ای می‌نویسند، در عالم رؤیا، در خواب دیدم که هم ایشان و هم من در حیاط بودیم. دیدم ایشان مدام دارد در یک دفتری با خط خوش،«الله» می‌نویسد. بعداً متوجّه شدم که حتّی اگر اصول فقه و یا هر چیز دیگری را برای خدا بنویسی، ذکر خدا می‌شود.
 
امّا امام راحل در درس اخلاق خود در سال 1340 تعریف می‌کردند: یکی از آقایان کتابی راجع به ردّ شیطان و وساوس شیطان نوشته بود. شیطان به خوابش آمد و گفت: فلانی! این را هم خودم به تو گفتم نوشتی که مطرح بشوی. بعد از آن، او هم کتاب را پاره کرد. لذا اگر در کتاب، اسم خدا و مطالب الهی هم باشد، امّا برای خدا نباشد، شیطانی می‌شود. ولی اگر کتاب ولو به صورت ظاهر صرفاً مسائل علمی باشد، امّا اگر برای خدا باشد، «الله، الله، الله ...»می‌شود! پس «و تُعْمِلَ لِسانَکَ فی ذِکرِ اللّه ِ عزّ و جلّ» همین است. اگر یاد خدا را به لسانت عمل کنی، یعنی هر جا می‌روی، با لسانت، یاد خدا را زنده کنی، دارای برترین ایمان هستی.
 
لذا بعضی این‌گونه هستند و اصلاً هر جا که باشند، با وجودشان انسان یاد خدا می‌افتد. به چهره آن‌ها نگاه می‌کند، یاد خدا می‌افتد. انسان با آن‌ها هست، یاد خدا می‌افتد. حرف می‌زنند، انسان یاد خدا می‌افتد.امّا بعضی نعوذبالله هر جا که می‌روند، شیطانی هستند. با دیدن چهره‌شان، انسان به یاد گناه می‌افتد. حرف که می‌زنند، نعوذبالله انسان را دعوت به گناه می‌کنند و حرف‌های رکیک و زشت بر زبان جاری می‌کنند. وقتی جوان در کنارشان می‌نشیند، مطالبی تعریف می‌کنند که او را به شهوات جنسی می‌کشانند.
 
امّا بعضی را تا نگاه می‌کنی، چهره الهی می‌بینی و به یاد خدا می‌افتی. لذا منظور این است که یکی از موارد برترین ایمان، این است که زبانت را در ذکر خدا به کار بگیری. ذکر خدا؛ یعنی حرف که می‌زنی، مردم به یاد خدا بیافتند و مردم را به سمت پروردگار عالم دعوت کنی.تفسیر اولیاء خدا از «آنچه برای خود دوست داری، برای دیگران هم دوست بدار». «و أنْ تُحِبَّ للنّاسِ ما تُحِبُّ لِنَفْسِکَ » هر چه برای خودت می‌خواهی، برای مردم بخواهی. همین است دیگر، دلسوز امّت است. وقتی ما این حرف را می‌زنیم که آنچه برای خودت دوست داری، برای دیگران هم دوست داشته باش؛ معمولاً در ذهن امثال من این است که مثلاً اگر رزقت این‌طور است، بخواه دیگران هم این‌طور باشند، ولی اصل و اساس چیز دیگری است، اصل و اساس این است: مؤمن دوست دارد به خدا برسد و دوست دارد مردم هم به خدا برسند.
 
من معمولاً یک مثال می‌زنم که باز هم عرض می‌کنم، می‌گویم: یک موقع شما یک کسی را دوست داری و به او عشق می‌ورزی، بعد فرض بگیریم به یک جای زیارتی و چنین و چنان رفتی، آن‌وقت می‌گویی: فلانی! جایت خالی بود، در همه جا به یادت بودم و ...، اصلاً نمی‌شود یک بار باید با هم برویم.حالا مثلاً حالت مادی‌اش را هم بگویم، عیبی ندارد، در مثال مناقشه نیست، یک کسی هم مثلاً به دشت و آبشاری در جنگل و ... رفته، می‌گوید: جایت خالی بود، خیلی زیبا بود، در آن‌جا خیلی تو را یاد کردم، اصلاً نمی‌شود یکبار باید با هم برویم، تو نمی‌دانی چیست، باید برویم تا ببینی چیست.
 
یعنی کسی را دوست داری، مدام می‌گویی: باید با هم برویم. حالا مؤمن وقتی در مقام افضل ایمان قرار گرفت، می‌خواهد مردم را به سمت پروردگار عالم ببرد و اصلاً این، خصوصیّت مؤمن است. چون خودش چشیده، دوست دارد بقیّه هم بچشند. نمونه اش پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) است. پیامبر عظیم‌الشّأن، خاتم رسل، محمّد مصطفی(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) از بس شدّت حبّ به امّت دارد، مدام می‌گوید: چرا این‌ها ایمان نمی‌آورند؟! تا جایی که خدا فرمود: «لَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ أَلاَّ یَکُونُوا مُؤْمِنین‏»[7]، حبیب من! بس است دیگر، خودت را داری به هلاکت می‌رسانی که چرا این‌ها ایمان نمی‌آورند. چرا این‌گونه است؟ چون ایشان چشیده بودند و مدام می‌خواهند به زور هم که شده، یک عدّه را بکشانند و به آن‌ها می‌گفتند: بیایید و ببینید چه خبر است!
 
چرا پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)، منافقین را افشا نمی‌کردند؟ چون از بس رأفت و رحمت نسبت به امّت داشتند، امید داشتند که یک روز برگردند. «رحمة للعالمین» بودند. عزیز دلم! حال خوش انبیاء و اولیاء این است که چون خودشان در آن مقام اتّصال هستند، می­خواهند دیگران را هم متّصل کنند.برای همین جدّاً گاهی می­سوزند که چرا یک عدّه نمی­آیند؟!
 
این قضیّه را هم عرض کنم که خیلی عجیب است، این را به عنوان کد به ذهن مبارکتتان بسپارید: اصلاً می­دانید این «أنا طبیبٌ دوّار» یعنی چه؟! چرا پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) فرمودند:من طبیب دوره­گرد هستم؟ می­دانید معمولاً طبیب در جایی مطب دارد و مریض­ها به سراغ او می­آیند، امّا حضرت فرمودند: «أنا طبیبٌ دوّار»! اولیاء خدا، خصّیصین حضرت حقّ و مردان الهی بیان می­کنند: «أنا طبیبٌ دوّار» یعنی این­قدر دلش می­سوزد، می­گوید:تو خودت در مریضی هستی و حواست نیست. آخر یک موقع کسی خودش مریض است، می­فهمد و سراغ طبیب می­رود، امّا یک موقع کسی مریض است، ولی خودش متوجّه نیست که مریض است.لذا می­گوید: عزیزم! تو متّصل به پروردگار عالم نیستی، مریضی و باید بیایی من تو را به آن شفاگاه و جایگاه شفای حقیقی ببرم و اتّصال پروردگار عالم را برای تو درست کنم. برای همین می‌فرمایند: «أنا طبیبٌ دوّار».
 
لذا این­قدر دلسوزند که به زور هم که شده، می­خواهند مردم را ببرند و با خدا آشتی بدهند. شاید کسی بگوید: مگر نفرمود: «لا إِکْراهَ فِی الدِّین‏»[8]، امّا آن‌ها می‌گویند: تو خودت متوجّه نیستی، با من بیا، وقتی بچشی، بعد می­فهمی. لذا اولیاء خدا این­طور هستند و اگر زمینه ببینند، دست برنمی­دارند.
 
خدا مرحوم چلویی(اعلی اللّه مقامه الشّریف) را رحمت کند. بنده قبلاً هم عرض کردم و الآن دیگر مختصرش را می‌گویم: وقتی کارگرها با ظرفی (آن زمان ظروف یک بار مصرف نبود و قابلمه می‌آوردند که غذا ببرند)، به مغازه ایشان می­آمدند که برای اوستای خود غذا ببرند، مرحوم چلویی(اعلی اللّه مقامه الشّریف) می‌دانست که بالاخره بعضی از این صاحب‌کارهایشان، آدم‌های منصفی نیستند و خودشان می­خوردند و به کارگر نمی­دهند؛ برای این که این­ها یک موقع در بین راه ناخنکی به غذا نزنند، همین که این کارگر وارد می­شد، اوّل همه یک لقمه کوچک از کباب، در دهان این بچّه می­گذاشت. این رسم مرحوم چلویی(اعلی اللّه مقامه الشّریف) بود.
 
آن‌وقت آیت‌الله العظمی ادیب(اعلی اللّه مقامه الشّریف) این زمینه را در او دیدند، خود ایشان درب مغازه مرحوم چلویی(اعلی اللّه مقامه الشّریف)رفتند. بعد هم او را تا آن اوج بردند. لذا تا زمینه‌ای ببینند، می‌کشند. پس منظور از «و أنْ تُحِبَّ للنّاسِ ما تُحِبُّ لِنَفْسِکَ » همین است که مؤمن دوست دارد دیگران هم به خدا برسند، نه این که مثلاً حالا شما دوست داری خانه­ات فلان جا باشد، این را برای دیگری هم بخواهی، البته این‌ها هم خوب است امّا منظور، چیز دیگری است. حضرت در ادامه می‌فرمایند:«و تَکْرَهَ لَهُم ما تَکْرَهُ لِنَفْسِکَ» از آن چیزی که برای خودش کراهت دارد، برای دیگران هم بدش بیاید.
 
اوّل چیزی که مؤمن کراهت دارد، این است که هدایت را گم نکنند. از ضلالت و گمراهی بدش می­آید، پس برای دیگران هم همین حالت را دارد. اجازه نمی­دهد دیگران به گمراهی بیفتند و برای همین مؤمن، سینه خودش را سپر قرار می­دهد.
 




طبقه بندی: اهل بیت علیهم السلام ومعارف دین، 
ارسال توسط محمد امین
آخرین مطالب
صفحات جانبی
آرشیو مطالب
نظر سنجی
مهمترین برنامه جهت تعجیل در ظهورچیست؟







پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ